ولکامینگ پکیج - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:15
ولکامینگ پکیج گرفتم.نبودی. نبودی که باهم جیغ بکشیم. که البته فکر کنم تو اهل جیغ کشیدنم نبودی. نبودی که بهت بگم مرخصی بگیر بیا بریم ناهار مهمون من. نبودی که وقتی میرسی از ماشین پیاده شی بهم بگی "بهت افتخار میکنم". ازم بپرسی اتاقم چه شکلیه ؟! نبودی تا بهت بگم در انتظار برای امضا کردن قرارداد از بی خوا...
- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:15
هر رشته گسست میتوان بست؛ لکن گرهای در میان هست.
لاله - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:15
یک عمر آدمها را با ربط و بی ربط نوشته بودم. تصویر کرده بودمشان در ترکیب واژههای کوتاه و بلند. عمری مثل نقاشی شیفته کار، از دیدن تصویرسازی هایم لذت برده بودم. از قاب کردن خاطرات به بیانی شیوا، صریح و نسبتا صادقانه که قدری رنگ اضافه همیشه تصویر را زیبا تر از حقیقت میکرد.گاه گداری اما دلم میخواست خودم ...
برای تمام زندگی من بس است - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
گفتم گاهی به خودم میام میبینم خودم رو نمیشناسم. انگار با من همیشگی کیلومترها فاصله دارم. این من عصیانگر و نترس است. من فعلی کجا و من همیشه منطقی و محافظهکار کجا. چه به سر من آمده است؟ ازش میترسم. از من میترسم.بدون اینکه نگاهم کند با خونسردی همیشگی
دوست دارم بنویسم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
مینویسم اما نمیدونم برای کی. نمیدونم دوست دارم بنویسم برای اون؟ دوست دارم بنویسم برای من؟ بنویسم جایی برای خواننده ها؟ باید حواسم به مناسبات اجتماعی و اخلاقی جامعه ام باشه؟ باید حواسم فقط و فقط به خودم باشه ؟ مینوسم که خالی بشوم؟ مینویسم که حرفهایی ک
زخم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
تصاویر توی ذهنم گنگ و مبهم هستند. هیچ چیز شفاف و واضحی یادم نیست. لابلای صدها کتاب روانشناسی خوانده بودم، فهمیده بودم هر خشمی ریشه در یک زخم دارد. سالها تمرین کرده بودم تا وقتی خشم در درونم زبانه میکشد توی ذهنم بلند بپرسم "چرا عصبانی هستی؟ دقیقا چی ش
تجربههای جدید - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
یادت باشه درست نیست بخاطر کسی دنیات رو عوض کنی. اونوقت عوضی میشی. دنیای خودت با قوانین خودت رو نگه دار. ته تهش میتونی بخاطر کسی با دنیاش آشنا شی. تازه اگه دلت بخواد. اگه دلت بخواد.
میدونم نمیمیرم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
تک نوازی پیانو Ludovico Einaudi داره پخش میشه و من تمام وجودم غمه. دلم میخواد بشینم زار زار گریه کنم. دلم میخواد زار زار گریه کنم. برای خودم. برای خودم که همیشه و همیشه برای همه زیر پا گداشتمش. برای خوشایند همه برای دوست داشتن همه. امروز پونه برام ن
دوباره و دوباره تو - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
پرسید "چشمهاتو ببند. اگه بتونی برگردی به گذشته، میری به کجا؟" سکوت کردم. یک عمر همه جا گفته بودم که دوست ندارم به گذشته برگردم. گذشته را با تمام اتفاقات تلخ و شیرینش دوست دارم. بخشی از شخصیت الانم را مدیون تجربه های زندگی کردهام هستم. اما... لحظات ک
شما کجا آدمهای شبیه به خودتون رو پیدا میکنید؟ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
همه میگن آدمی شبیه به خودتون رو پیدا کنید. شبیه به خودم. فکر میکنم آدمی شبیه به من یعنی چی؟ تحصیلاتی نسبتا مشابه؟ تقریبا همسن و سال، قیافه متوسط رو به بالا، ثروت متوسط رو به بالا با خانواده ای مشابه خانواده من؟ اینها تعریف بیرونی از ادمی شبیه به منه؟
من هنوز به معجره ایمان دارم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
مشخصات وب اين وبلاگ مجموعه ايست از آنچه كه يك ميگ ميگ مونث در زندگي شلوغ پلوغ خودش با آنها روبروست.
یک روز گریه خواهم کرد. - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
یک روز گریه خواهم کرد. مهم نیست. جمعه یا چندشنبه. مهم نیست بهار یا پاییز، مرداد یا بهمن، ساعت 10 صبح یا 4 عصر. یک روز گریه خواهم کرد. بلند ، جگر سوز، دردناک چنان که خودم از صدای گریه خودم، از غم درونم که سرریز شده است به گریه بیفتم و این گریه های پیاپی که برروی هم تلمبار میشوند و موج روی موج میرود و...
میخوای برات پیش دکترم وقت بگیرم؟ - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:39
در صفحه شخصی اش نوشت "آخرین باری که بخشی از خودم را صادقانه و بدون پرده به کسی نشان دادم در جواب به من گفت "میخوای برات پیش دکترم وقت بگیرم؟". من را می گفت. وقتی جمله را خواندم لبخند زدم. به خودم افتخار کردم. از خودم خوشم آمد. واژه واژه آن جمله چقدر
چه خوشبخت بودیم و نمیدانستیم - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 13:24
قرار شد به ظاهر هم که شده شبی رمانتیک رقم بزنیم. خودم پیشنهاد داده بودم. دوست داشتم یادم برود چقدر زندگی پر اضطرابی را زندگی میکنیم. دوست داشتم اصلا من، من نباشم! زنی باشم در میانه سه سالگی که عاشقانه
تو خالق عاشقانه هایی - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 13:24
هنوز جای " خود واقعی من این شکلیه" بر قلبم درد میکند. وسط دعوا بودیم که این را گفت. داشتیم جروبحث میکردیم، مثل تمام این یک ماه آخر. خیلی وقت بود فهمیده بودم رنجیده است، رنج را نشانم میداد و زخم را نه.
بدون تا ابدیت دوستت دارم - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 4:42
استارت زدم و راه افتادم، دست چپم را روی فرمان فشار دادم. شست دستم تیر کشید، یادم افتاد با چاقو بریده بودمش. زخم قلبم اما تازهتر بود. خروجی یادگار شمال را خارج شدم که گفت هنوزم میندازیش دستت؟جا خوردم.
حالا واقعا خودش رو دوست داری یا احساس دوست داشتن رو؟ - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 4:42
نامه ششم رو نوشتم. تاریخ زدم. با دقت و وسواس تمام تا زدم و گذاشتم توی جعبه قلب شکل وسط کمد.چشمهاش درشت شد. با تعجب گفت " پست نمیکنیشون؟" سرم رو به علامت منفی تکون دادم. تو از مهر داری براش نامه مینوی
چشمهایش - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 4:42
تور راهرو باريك بين صندليها راه مي رفتم و منتظر بودم كه جزوه بنويسند. وسط اونهمه كوله و كاپشن روي صندلي ها تلمبار شده، بين صورت هاي تپل و گل انداخته از سرما، لابه لاي تصوير دستبند ها و گردنبندهاي عجيب
خانه آبی - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 4:42
وسط دوره ماهیانه ام بود. متاسفانه جزو آن دسته افراد خوشبختم که نه تنها یک هفته پیش از عادت ماهیانه که در زمان تخمک گذاری هم دچار تغییرات هورمونی می شوم. این بار این دوره مبارک به جمعه هم خورده بود. آه
امشب اون طنابو زمین نگذار - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 4:42
رفتیم سر پل امیرآباد ایستادیم. قلبم آشوب بود. بهش گفتم " وقتی آدمها با هم وارد رابطه میشن مثل این می مونه که دو سر یک طناب رو میگیرن. هدف اصلی اینه این طناب رو به مرور زمان به سمت هم بکشند و گام به گ