خرید بک لینک

با شست دست چپم پشت حلقمو ميچرخونم تا نگينش دقيقا وسط حلقم قرار بگيره. سپيد هميشه ميگه حالا واجبه حتما حلقه و پشت حلقه رو باهم دستت كني؟ حداقل بندار تو دوتا انگشتت. در جواب هيچي نميگم. حوصله ندارم توضيح بدم. اون فكر ميكنه دلم ميخواد حلقه ام درشتر بنظر برسه اما من فقط دوست دارم هردوتاش باشه. شايدم چون نميتونم جوابي براش پيدا ميكنم هيچي نميگم. از اتاق ميزنم بيرون به سمت آشپزخونه. يك و نيم پيمونه برنج ميريزم توي قابلمهي كوچيك فيروزهاي. به جلسه فردا فكر ميكنم. توي ذهنم مرور ميكنم هر كسي چي ميگه. بعد من چي ميگم. حتما آقاي ف باز سعي ميكنه جلوي راهم سنگ بندازه. دست ميچرخونم توي قابلمه. يعني چي ميگه؟ چي از ما داره كه بتونه رو كنه؟ اگر پاي پروژه رشت رو بكشه وسط كه خب من جواب دارم. درد كمرم ميزنه به زانو هام.... ناخواسته خم ميشم. آب برنج رو خالي مبكنم. به ساعت نگاه ميكنم. وحيد تا هشت جلسه دفاعه. صداش توي گوشم ميپيچه "  برگه .. برگه آموزش توي باكس منه. بعد دست ميكشه به شلوارش. كليدش تو اتاقمه.ميرم بيارم" . ياد شلوار توسيش ميافتم خنده ام ميگيره. نمك ميريزم توي قابلمه. به پايان نامه ام فكر ميكنم. دلم آشوب مبشه. درد زانوم زمينگيرم كرده. تكيه ميدم به اپن. توي ذهنم به مهماني آخر هفته فكر ميكنم. نه حوصله اش رو دارم . نه وقتش رو . پشت حلقمو ميچرخونم. دلم بهم ميپيچه. بايد بهش بگم؟ نه هنوز. دستهام يخ كرده. خونريزيم شديده . فشارم داره مي افته. خورش؟ انگار تازه يادم ميافته. خورش! نميتونم رسما سرپا بايستم. زير برنج رو كم ميكنم. توي قفسه چشمم به دو بسته قرمه سبزي هاني ميافته. دلم گرم ميشه. كيسه آب گرمم رو برميدارم. ساب ووفر رو روشن ميكنم. ابي شروع ميكنه درخت رو خوندن. كاش  وحيد زودتر برگرده. امشب دلم خيلي گرفته. برميگردم توي اتاق. كسي توي ذهنم ميگه خدا كنه زندگيت جوري باشه كه دوست داشته باشي برگرده. نترسي از وقتي كه برميگرده. حالت بد نشه از بودنش توي خونه. با دستم حلقه نداشته ام رو ميچرخونم. به اين فكر ميكنم كه تا يكشنبه بعدي از دلتنگي براي وحيد ميميرم. ته ذهنم خنده ام ميگيره دانشجوهاش بهش ميگن وحيد. خنده ام ميگيره اينقدر آروم و راحته كه حتي دانشجوهاي ارشدش هم آدم حسابش نميكنن. به عكسش نگاه ميكنم. زانوی چپم خالی میکنه. دستم رئ میگیرم به دیوار تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم. توی ذهنم هنوز دارم با آقای ف جروبجث میکنم. چشمم به خودم توی آینه میافته. میپرسم چرا اسم دوستت همیشه سپیده است؟ چرا هیچوقت هیچ سپیده ای با تو دوست نشد؟ به چشمهام نگاه میکنه. چشمهایی که وحید چهار روز پیش بهشون زل زد. قد چند ثانیه. چند ثانیه ای که چهار روزه تمام دنیای من شده. اون توی چشمهای من چی دیده؟ یه دانشجو ساده؟ یکی مثل همه اون چهل تایی که بهش زل زدن؟ نه . قلبم به من دروغ نمیگه. ایمان دارم که زمان برای اون هم ایستاد. کلیدش توی در چرخید. عطر برنج پیچید.دیگه تحمل دنیای واقعی برام سخته. چشمهامو میبندم و پا توی دنیای خیالیم میزارم. صدام میزنه "عزیزم؟"

برچسب: نویسنده: ترانه اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1396 ساعت: 13:55

صفحه بندی